آیا پیامبر اسلام (ص) صادر اول است؟
دست اندر کار یک علم باید به تاریخ و سرگذشت تاریخی آن علم اهمیت بدهد.
متاسفانه این نکته بل این اصل مهم، مورد غفلت یا کم توجّهی برخی از دانشمندان ما قرار می گیرد. مرحوم احمد آرام کتابی را از یک محقق ژاپنی ترجمه کرده است که موضوع آن«بیو گرافی تعداد زیادی از الفاظ عربی در عصر جاهلی و عصر اسلام » است(البته نام آن کتاب اکنون در یادم نیست) مثلاً کاربرد لفظ«کریم» را در هر دو دوره به طور مشروح بیان کرده است. چه قدر قابل تمجید است که یک فرد از آن سر دنیا قلم بردارد و در سرگذشت الفاظ عربی که موطنش غرب آسیاست بدین گونه کار دقیق و لطیف انجام دهد.
اکنون بهتر است مسئله«آیا پیامبر ـ ص ـ صادر اول است؟» را بر اساس همین باور مشترک مان از منشأ تاریخی آن شروع کنیم که این جمله و بقول اهل منطق این قضیه از کجا ناشی شده و کی وارد اصطلاحات برخی از حضرات شده است؟ ـ ؟
منشأ تاریخی:
1 ـ در قرآن و حدیث چیزی، لفظی، جمله أی به شکل«صادر اول» نه در مورد آن حضرت(صلواتالله علیه واله) داریم ونه در هر مورد دیگر .
2 ـ و این از مسلمات است که اصطلاح«صدور» ونیز«صادر اول» از ابتکارات انحصاری مکتب ارسطو، است. که هم مبنای هستی شناسی ارسطوئیسم در الهیات است و هم مبنای اساسی آن در طبیعیات، اگر در سایر مسائل فلسفه ارسطو بتوان خط مرزی تعیین کرد و برخی را مخصوص الهیات و برخی را مخصوص طبیعیات دانست، در مورد«صادر اول» به هیچ وجه امکان چنین تفکیکی وجود ندارد، صادر اول خشت اول فلسفه ارسطو است که هم طبیعیات و هم الهیاتش بر آن مبتنی است.
فلسفه ارسطوئی منهای صادر اول همان طور که ماوراء الطبیعه اش آوار می شود طبیعتش نیز متلاشی
می گردد. هر دو بخش مکتب او بر همین پایه واحد مبتنی است که در الهیات رابطه خالق با خلق را بیان
می دارد
و در طبیعیات‏‏ نظام هستی و آن 9 فلک موهوم ارسطو را.(امید وارم این توضیح واضحات را تحمل فرمائید).
در«نقد مبانی حکمت متعالیه» توضیح داده ام که اساس تمسک ارسطو به چیزی به نام«صدور» و«صادر اول» سرگردانی و ناتوانی او در قبال این پرسش بود که«خداوند آن اولین پدیده را از چه چیز خلق کرد؟» از عدم که نمی شود چیزی خلق شود زیرا عدم عدم است یا از چیز دیگر خلق کرده و یا از وجود متعال خودش. در صورت اول مسئله سر از تسلسل در می آورد و در صورت دوم لازم گرفته که وجود خدا تجزیه شود و بخشی از آن به مخلوق اولیه تبدیل شود. لذا او دست به دامن«صدور» شد.
شاید در عصر او(بل تا ظهور اسلام) همگان مثل او در این بن بست گیر کرده بودند وچیزی از«ایجاد» به ذهن شان خطور نمی کرد تا اسلام از راه رسید و چیزی بنام«عالم امر» و«کن فیکن» در مقابل«عالم خلق» مطرح کرد و در مورد آن پدیده اولیه«ایجاد» را به جای«خلق» قرار داد.
تز صادر اول یا معادل آن«عقل اول» در کنار 9 عقل دیگر از عقول عشره، همچنان مستمسک ارسطوئیان بود و آن چه را که افلاطون با مُثل حل می کرد اینان با عقول عشره شان حل می کردند.
هنگامی که ارسطوئیات وارد جامعه مسلمانان شد عده أی آن را به طور در بست پذیرفتند و دیگران نیز آن را به طور در بست رد کردند آنان که پذیرفتند یا از اصل مهم«عالم امر» و«ایجاد» که اسلام آورده بود غافل بودند یا تغافل کردند. و آنان که رد می کردند به تبیین و پرورش اصل«عالم امر» نپرداختند. در این میان تنها برخی از اصحاب ائمه(ع) با نقل تبیینات امامان شان به آن توجه کردند.
پس از عصر غیبت صغرا دست اندر کاران فلسفه ارسطوئی با پرورانیدن و توسعه اصول ارسطوئیسم اصل«عالم امر» را که نص قرآن و نیز مسلّم عقلی و نص روایات است به زیر رسوبات روز افزون کشانیده و کاملاً مدفون کردند در حدی که این اصل بزرگ حتی به عنوان فرعی ترین فرع، نیز تلقی نگشت و از عرصه دید اهل دانش پنهان گشت.
درد ناکتر این که برخی از بزرگان شیعه با این که به آیه«له الا مروله الخلق» توجه داشتند و احیاناً فرق این دو را نیز توضیح داده اند باز دو دستی به«صادر اول» چسبیده اند.
نمی دانم، در شگفتم برخی از دانشمندان ما باصطلاح مو را از ماست می کشند ظرایف و دقایقی را توضیح می دهند که در میان هیچ جامعه دیگری چنین دقت ها یافت نمی شود اما چرا توجه ندارند که:
1 ـ صدور نیز تجزیه وجود خدا را لازم گرفته است و در نتیجه ترکیب آن را.
2 ـ صدور بالاخره یا«فعل» است یا«انفعال»، به هر صورت، با هر توجیه و با هر برداشت بالاخره یک«رخداد» است یک«حادثه» است و یا هر چه می خواهید نامش را بگذاریدبالاخره یک«وقوع» است.
و هر وقوع، حادثه، رخداد و ... جائی و«مکان» ی لازم دارد. پس«مکان» قبل از صدور صادر اول، وجود داشته است و صادر اول«اول» نبوده است.
و اگر بگوئیم که«مکان» نیز با همان صدور صادر اول به وجود آمده، عالم(عالم خیالی و موهوم) مجردات ارسطوئیان، باطل می شود، زیرا هر مجرد(که آنان توهم می کنند) اگر با زمان ومکان همدم شود دیگر مجرد نیست.
هیچ برهانی، هیچ دلیلی بر«صدور» اقامه نشده حتی یک برهان ناقص و یا غلط. این ترجیع بند 2350 سال است که به طور ارسال مسلم ترانه وار سروده می شود و هر روز رسوبی دیگر بر رسوباتی که حقایق هستی شناسی دین و فلسفه اسلام را مدفون کرده است، افزوده می شود.«الحق مرّ و ثقیل و الباطل حلو و خفیف».
عالم امر، کن فیکون، ایجاد و احداث، در جای جای قرآن و احادیث آمده است اما عقاب های سپهر پیمای ما دانه های ریز ارسطوئیات را می بینند و از دیدن دام بزرگ آنان ناتوانند ـ !؟!
در غوغای بزرگ«آیا قرآن مخلوق است یاقدیم» ائمه طاهرین ما هیچ کدام از طرفین این پرسش بزرگ را نپذیرفتند فرمودند«القرآن مُحدث» قرآن نه مخلوق است و نه قدیم بل«احداث» شده است، ایجاد شده است، مربوط به عالم امر است، مانند آن اولین پدیده ایجاد شده است.
برخی از بزرگان عرصه آسمان دانش، و موشکافان علم و اندیشه ما چرا قدمی در جمله«القرآن محدث» بر نداشتند. چرا؟. برای اینکه برخی از هر نوع فکر فلسفی حتی از«فلسفه اهل بیت ـ ع ـ» گریزان شدند و اسلام را فاقد فلسفه(!) معرفی کردند و برخی دیگر آن قدر عاشق تخیلات و توهمات ارسطوئیسم بودند که چشمشان از دیدن سخنان قرآن و اهل بیت عاجز ماند آری« الحب یعمی و یصم» گرچه شخص محب خیلی هم دانشمند و اهل دقت باشد. که صد البته شیطان نیز بی کار ننشسته و بر کوره باطل می دمد و اباطیل را برای ما آرایش داده جذاب می کند«الباطل حلو».
ذی المقدمه:
اکنون پس از مقدمه بالا که به منشأ اصطلاح«صادر اول» مربوط بود، به ذی المقدمه یعنی منشاء«پیامبر ـ ص ـ صادر اول است» می پردازم برای توضیح این مطلب باز ناچارم به مقدمه دیگر بپردازم و آن داستان«تکامل» است:
تکامل در مکتب ارسطوئیان:
برداشت و فهم عموم اندیشمندان جهان(به ویژه در یکی دو قرن اخیر) از جهان هستی و کائنات این است که این جهان و هر چه در آن است هم در ماهیت کلی و عمومی اش و هم تک تک موجودات، اعم از جماد، نبات، و جاندار، همه زمان مند هستند و در طول زمان ـ از آغاز تا کنون ـ همه وهمه رو به کمال می روند، کمال کیفی و نیز کمال کمّی.
اما عوام الناس همیشه فکر می کردند که جهان و آن چه در آن است رو به نقص بوده و تنزل می کنند مثلاً گمان می کردند(و می کنند) که انسان پیشین قوی تر، موزون تر، زیباتر با قد و قامت بلندتر، بوده است. دوستی داشتم وقتی که مرحوم آقای جوهری را می دید مجذوب قد وبالای او می شد و می گفت: سلام أی حضرت آدم.
فرهنگ یونانیان قدیم با آن الهه های متعددشان بر همین اصل«نزول» مبتنی بود آپولون، آتنا، دیانا، و ... هر کدام سمبل و فرد اعلا بوده اند. جالب این است که این سمبل ها هم مبنای فکری افلاطون بود و هم مبنای فکری ارسطو با این فرق که افلاطون بر تعداد این الهه ها افزود و برای هر«نوع» یک سمبل درست کرد و تحت عنوان«مُثُل» به الهه های بی شمار معتقد شد. و ارسطو آن ها را به ده«صادر» کاهش داد و نیز اعلام کرد که آنان در شکل هیچ کدام از انواع موجودات، نیستند بل صادر اول،«مصدر ثانی» است و بقیه عبارتند از 9 فلک.
هم اندیشه افلاطون و هم اندیشه ارسطو هر دو در صدد سروسامان دادن به افسانه های عوام الناس یونان بودند یکی به آن صورت و دیگری به این صورت.
سهروردی به این نکته پی برد و با خود اندیشید: اکنون که بناست فلسفه عبارت باشد از«سروسامان دادن به افسانه های مردمی» چرا به فرهنگ عامّه مردم ایران باستان ارج ندهیم؟ این فرهنگ عوام ایرانی چه چیز کمتر از اساطیر یونانی دارد؟ وانگهی امتیازاتی نیز بر آن دارد:
1 ـ غلو و توهّم گرائی در باورهای ایران باستان کمتر از یونان قدیم است.
2 ـ عنصر واقعیت گرائی بل حقیقت گرائی در اساطیر ایرانی بیش از اساطیر یونان است.
3 ـ عنصری از«باور به سیر کمال» در اساطیر ایرانی دیده می شود مثلاً اینان باور داشتند که بشر ابتدا آتش را نمی شناخت و حادثه أی به دست هوشنگ، موجب«شناخت آتش» شد. فردوسی:
یکی روز شاه جهان سوی کوه گذر کرد با چند کس هم گروه
هوشنگ ماری را دید برای کشتنش سنگی را به دست گرفت و پرتاب کرد سنگ به سنگ دیگری بر خورد و آتش از آن پدید آمد پس از آن:
هر آن کس که بر«سنگ آهن» زدی از او روشنائی پدید آمدی.
4 ـ اندیشمندان ایرانی بویژه در عصر«میترائیزم» ـ آئین پیش از زردشت ـ نوعی هستی شناسی عرضه
می کنند که بیش از هستی شناسی افلاطون و ارسطو به واقعیت نزدیکتر است عنصر اندیشه در آن به عنصر اساطیری می چربد. پایه قرار دادن نور و ظلمت کجا و پایگاه اساطیری محض یونانی کجا.
حال که بناست فلسفه بر افسانه و فرض و«فرضیه» مبتنی شود، نور وظلمت ایرانی به عنوان یک«فرضیه» بهترین و عقل پسند ترین است. ـ در همین نامه از بزرگان ارسطوئیان خواهم آورد که ارسطوئیان عقول عشره را به عنوان صرفاً یک فرضیه مطرح کرده بودند. اما این مصداق«دم خروس و سوگند حضرت عباسی» است زیرا که ندای، تبختر آمیز حضرات ارسطوئیان گوش فلک را کر کرده است که: فلسفه باید مبتنی بر بدیهیات و مسلمات باشد نه فرضیه.
شیخ اشراق هرگز پیرو افلاطون و یا تاثیر پذیر از او نبوده و نیست تنها نکته اشتراک او با افلاطونیان در این است که وی به«احساس درون» نیز ارزش می دهد. این که او بیشتر با ارسطوئیان در گیر شده برای این است که سلطه ارسطوئیان در عصر او چنین زمینه أی را پیش آورده بود.
هر سه، افسانه و مبتنی به افسانه اند و اساس شان تخیل محض و«فرض» است لیکن انصافاً شیخ اشراق نسبت به آن دو کمتر از خیال و فرض و افسانه بهره برده است.
یاد آور می شوم: من منطق ارسطوئی را صحیح و تعلیم و تعلم آن را لازم و ضروری می دانم که در کتاب نقد مبانی توضیح داده ام. اما باید به این حقیقت و واقعیت توجه شود که فلسفه ارسطوئی اساساً ربطی به منطق ارسطوئی ندارد این فلسفه بر این منطق تحمیل شده است. این سخن در بدو شنیدن موجب شگفت شدید مستمعین می گردد ولی اگر کمی تامل کنند خواهند دید پایه اصلی فلسفه ارسطو«صدور» است صدور چه ربطی به منطق ارسطوئی دارد؟ کدام قاعده کدام قضیه ی صحیح کدام داوری کدام برهان از قواعد و قضایا و
برهان های منطق ارسطوئی در اثبات صادر اول، عقول عشره، افلاک 9 گانه، خرق و التیام افلاک، به کار رفته است؟ ـ !
بلی: ابتدا تصور و تصورات محض به کار گرفته شده، جهان خیالی و خیال انگیز تصور و تصویر شده سپس آن جهان موهوم بر این منطق تحمیلاً سوار شده و با پیچ و مهره بر آن منتاژ شده است.
از جانب دیگر: این منطق، منطق ذهن و متدلوژی ذهن شناسی است و در موارد اساسی و مهم و زیاد با عینیات بینونت تام دارد که در آن جا شرح داده ام.
سخن در تکامل بود، انسان دیرین کاملتر از انسان امروزی، گیاهان دیرین کاملتر از گیاهان امروزی، جمادات کهن کاملتر از جمادات امروزی، افلاک در گذشته های قدیم کاملتر از افلاک امروزی و ... و ...
فلسفه ارسطوئی نظر به این که«منشأ موجودات را ذات خدا و وجود خدا می داند» و به«صدور» معتقد است سیر پیدایش موجودات را«از کامل به ناقص» و«از عالی به دانی» می داند، ناچار شده است در میان موجودات به«شرف رتبی» ـ شرف رتبه أی ـ قائل شود. زیرا وجود خداوند متعال اشرف و برتر از هر موجود است.
پس بی تردید چیزی که از ذات و وجود او صادر شده در رتبه پائین و دانی قرار دارد. و صادر اول که مصدر ثانی می شود، اشرف تر و برتر از صادر دوم است و همین طور تا می رسد به موجودات امروزی.
ارتجاعی تر از این بینش در عالم فکر نیامده است مگر همان افسانه های یونان قدیم، که صد البته آن افسانه پردازان هیچ ادعای علم و اندیشه نداشتند صرفاً قصه می گفتند ولی اینان هر نظر علمی را که هماهنگ با خودشان نباشد اساساً علمی نمی دانند(!!!).
ارسطوئیان بر اساس همین اصل اساسی شان که لازمه لاینفک اصل صدور است می گویند:
در بررسی مراتب و رتبه ها همیشه علت تقدم رتبی بر معلول دارد و معلول هرچه دارد از علت گرفته است بنابر این نسبت میان علت و معلول یکی از سه صورت است:
1 ـ علت و معلول در کمال و نقص(یا: علوّو دنوّ) با هم متفاوت هستند.
در این صورت هیچ فرقی باهم ندارند و یک«چیز واحد» می شوند، در حالی که دو چیز هستند. و این نادرست است.
2 ـ علت و معلول در کمال و نقص(یا: علوّودنوّ) با هم متفاوت هستند و معلول اشرف تر از علت است.
این صورت با اصل صدور نا سازگار و به همین دلیل غلط است.
3 ـ علت و معلول در کمال و نقص(یا: علوّو دنوّ) با هم متفاوت هستند و همیشه و همه جا علت اشرف تر از معلول است.
این صورت، جان فلسفه ارسطوئی است، به طوری که اگر این اصل را از آن بگیرید همه آن آوار می شود.
ملاصدرا در اسفار، ج 7 ص 244 بر این سیر عالم هستی از کمال به حضیض تاکید کرده و می گوید: انّ الممکن الاشرف یجب ان یکون اقدم من الممکن الاخس وانّه اذا وجد الممکن الاخس فلابدّ ان یکون الممکن الاشرف منه قدوجد قبله.
بخش بعدی تاریخ این مسئله:
وقتی عده ای از این متفکران اسلامی شیفته فلسفه ارسطوئی شدند و آن را توسعه و گسترش دادند در یک فرازی بزرگ و گردنه عظیم گیر کردند، به شرح زیر:
خوب این سیر ارتجاعی و نزولی را بپذیریم و جریان جهان و هستی را با همین اصل«کمال زدائی» رو به سقوط؛ قبول کنیم و نیز شمول این اصل را بر همه چیز بپذیریم، با اصل مسلم اسلام در مورد پیامبر اکرم ـ ص ـ چه کار کنیم او که در سلسله جاری علت و معلول خیلی دیر به دنیا آمده و پدید گشته است پس باید از آدم تا عیسی(ع) همه ابنیا برتر و اشرف تر از او باشند. در حالی که او«اشرف المرسلین» است.
یا: او که در ششصدو اند میلادی به دنیا آمده از روز تولد او تا صدور صادر اول ملیاردها علت ومعلول صف کشیدند تا رسیدند به سال شش صدو اند و او را پدید آوردند پس همه آن علل و معلول ها اشرف تر از او می شوند، در حالی که او اشرف مخلوقات، اشرف کائنات است.
این مشکل بس بزرگ از زمان خالدبن یزید اموی(اولین عامل انتقال ارسطوئیات به جامعه اسلامی) تا زمان مامون(اولین مروج ارسطوئیات)، با صطلاح کاملاً«به پشت گوش» انداخته شد(‌همچنان که سارقان مال مسروقه را با هزار پایش و اهتمام به ویژه با تمسک به خاموشی و آرامش ظاهر لیکن با اظطراب شدید درونی، مخفی
می کنند) سعی در پنهان داشتن این مسئله می کردند.
در زمان فارابی و ابن سینا گوشه های این موضوع پنهان شده، خود نمائی می کرد اما باز به مصداق«تجاهل العارف» دچار می شد.
ملا صدرا کمر همت بر بست و تصمیم گرفت که سارق را از این سرقت بری کند و به عنوان یک وکیل مدافع قوی در صحن محاکمه حاضر گشت، مروری در احادیث نمود به حدیث های«اول ما خلق الله انا و انت یا علی»،«اول ما خلق الله نوری» و ... رسید. گفت پیامبر ـ ص ـ همان صادر اول است که ارسطو گفته است.
اما:
1 ـ بی چاره ارسطو دچار چه شاگرد گستاخی شده که هم سخت و سفت به فلسفه او چسبیده است(دستکم در مبانی اساسی) که اگر نچسبد حکمت متعالیه داغان می شود، و هم پدر فلسفه او را در می آورد.
2 ـ بی چاره ارسطوئیان تا زمان صدرا توان فهم و درک و یافتن این اصل صدرائی را نداشته اند با این همه باد در غبغب می انداختند و تبختر فیلسوفانه شان همه بشریت را تحقیر می کرد.
3 ـ این نظریه صدرا بر فرض صحت مهر جهالت بر پیشانی ارسطوئیان پیش از او است که روشن می کند آنان بی خود ادعای بر تری علمی می کرده اند و صرفاً دچار توهمات شده و خودشان را یک سر و گردن از دیگران بالاتر می دانستند در عین حال به صحت اندیشه شان باور داشتند. اینک از کجا معلوم که صدرائیان نیز دچار همان توهمات نشده اند که بل شده اند. این خاصیت ارسطوئیات است حس«خود بینی» را تحریک
می کند،فرد خودش را«اوحدی» و دیگران را نادان، می انگارد و منشأ تهاجمات ملاصدرا نیز همین احساس است.
4 ـ اگر اساس صدور بر فرض صحت داشته باشد، پیامبر ـ ص ـ می شود صادر اول و لازمه این«مصدر ثانی» بودن است که صد البته حضرات این لازمه را با تهوّر کامل می پذیرند، گرچه عده أی از آنان امروز این نکته را به پشت گوش می اندازند.
5 ـ حدیث می گوید«اول ما خلق الله» نمی گوید«اول ما صدر من الله».
شاگردان کم توان شان می گویند مراد از«خَلَق» همان«صَدَر» است. حالا بیا واز دست این خام های نا پخته و یا نیمه پخته راه نجاتی پیدا کن(!).
اما صدرا چنین نمی گوید او آمده همه رتبه های زمان مند را بر هم زده و پیدایش جهان و پدیده های جهان را از تاریخ مندی ارسطوئی خارج کرده آن گاه با تفکیک ذهنی وجود از ماهیت و سرایت دادن آن به عینیات جهان واقعی، و اعتباری کردن ماهیت در عینیات جهان، واقعیات را محکوم به خیال، و خیالیات را تبدیل به واقعیات کرده،«سیر طولی» را از جهان بل از جریان علت و معلول سلب کرده و بالاخره یک آش شلّه قلم کار درست کرده که هم فلسفه ارسطو و هم عرفان عارفان حقیقی و هم دین دین داران و هم فهلوی گرائی شیخ اشراق و هم تصوف صوفیان و هم عشق عاشقان پسران امرد، همه و همه را در یک دیگ به نام اسفار ریخته و بر هم زده و هنوز هم بر هم می زند، پیش بند کاوه آهنگر را بر سینه و شکم انداخته وبا ملاغه یونانی، کفگیر ایران باستان، رشته و سبزی جوکیات هندی، نخودو لوبیای رهبانیت مسیحی، گوشت گوساله یهود سامری، را در این دیگ پر غلیان هی دارد به هم می زند. ونام این«محصول التقاطی» را فلسفه اسلام، نهاده است.
عده أی کاسه به دست در کنارش صف کشیده اند به کاسه هر کدام ملاغه أی، گاهی قاشقی می ریزد و به راه می اندازد یکی می رود بالای منبر رنگ و بوی آش کاسه اش را نشان می دهد، دیگری در پشت تریبون از عطر کاسه اش از خود بی خود شده و عنوان سخنرانیش را«مراتب وجود خدا» قرار می دهد آن هم در گنگره«عرفان امام قدس سره» که اگر امام زنده بود بی تردید این آقا را برای همین عنوان، اعدام میکرد. معلوم نیست برخی ها می خواهند چه چهره أی از امام قدس سره بسازند؟!
آقای دکتر شیخ الاسلامی 5 دقیقه وقت می گیرد و می رود می گوید: این چه عنوانی است که حضرت حجة الاسلام و المسلمین برای سخنرانی خود انتخاب کرده مگر موضوع فلسفه وکلام، چیستی خداوند
است؟ ـ ؟
به آقای دکتر می گویم: مثل این که حضرت عالی خبر ندارید حضرات سال هاست چیستی خدا را به زیر بحث و تحقیق کشیده اند بیش از آن که یک فیزیولوژیست یک بدن انسان را تشریح کند. با صرف نظر از هر چیز و هر بحث دیگر مگر تنها همین جمله که«خدا همه چیز است» ـ وحدت وجود ـ عین تعیین چیستی برای خدا نیست؟
سوال: خدا چیست؟
جواب: خدا همه چیز است ـ همه اشیا‏ء یک جا خدا هستند.
آیا این تعیین چیستی برای خدا نیست؟ قرآن هرگز در مقام چیستی خدا نیامده و به تعریف سلبی بسنده کرده که سوره توحید فراز بزرگ این منطق است.
6 ـ پس از آن که با تمسک به حدیث های«اول ما خلق ...» رسول اکرم(ص) را با صادر اول ارسطو تطبیق دادند ابتکار دیگری را نیز ارائه کردند، گفتند: همان طور که در فلسفه ارسطوئی«صادر اول» همان«عقل اول» است حدیث نیز آن را تایید می کند زیرا در حدیث دیگر آمده«اول ما خلق الله العقل» پس پیامبر(ص) هم صادر اول است و هم عقل اول.
جالب این است که:
الف: وقتی از حضرات پرسیده می شد چرا نام صادر اول را عقل اول گذاشتید؟ می گفتند مرادمان صرفاً یک نام گذاری است مرادمان عقل به معنی عقل نیست.
ب: وقتی طبیعیات ارسطو آوار شد و بطلانش اظهر من الشمس گشت، اعلام کردند عقول عشره صرفاً یک فرضیه بود ـ که بعداً عین سخن شان را نقل خواهم کرد ـ بنابر این عقل اول بودن پیامبر(ص) نیز صرفاً یک فرضیه بوده که امروز حضرات بطلان آن را می پذیرند و در عین حال همیشه روی آن مانور می دهند.
ج: این حدیث نیز«خَلَقَ» آورده است نه«صَدَرَ». ـ فرق میان صدور،ایجاد، و خلق را در نقد مبانی شرح داده ام.
د: در این حدیث لفظ«من الروحانیین» هست. متن حدیث:«اول ما خلق الله من الروحانیین العقل»، حضرات در پشت گوش انداختن به حدی رسیده اند که در خیلی از موارد، تکه أی از یک حدیث را نادیده
می گیرند ـ نومن ببعض و نکفر ببعض ـ و یا همیشه به احادیث ضعیف، بی سند، مجهول، مجعول، بدون گزینش و بدون غربال متمسک می شوند.
اکنون این حدیث را یا نمی پذیرند و یا می پذیرند. اگر نمی پذیرند چرا به آن تمسک می کنند و اگر
می پذیرند پس باید جواب بگویند که:اگر پیامبر(ص) صادر اول است و نیز عقل اول ارسطوئی است و در عین حال اولین موجود روحانی است نه اولین موجود و نه اول همه اشیاء. آیا این تناقض نیست؟
هم اول همه موجودات است و هم اول همه موجودات نیست بل فقط اول موجودات روحانی است.
ناپخته أی می گوید: صادر اول یا روحانی اول یا عقل اول همه یکی هستند.
می گویم: آیا لفظ روحانیین در این حدیث شامل روح آدمی هم هست یا نه ؟ ـ ؟ نمی توانید بگوئید نیست. از جانب دیگر خود صدرا روح انسان را«جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء» می داند و معتقد است روح آدمی در عالم جنینی با حرکت جوهری از جسم او پدید می آید و قبلاً وجود نداشته است. پس چگونه گاهی ارواح و روحانیان را اولین پدیده می دانید و گاهی آن ها را آخرین پدیده، این چه تناقضی است!؟!.
ثانیاً: صدرا«عالم ارواح قبل از ابدان» را که از مسلمات اسلام است انکار می کند، و بنابر اصل اعلام شده صدرا یعنی«روح جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء» است، باید: روح رسول اکرم(ص) در عالم جنینی پیدایش یافته باشد و از جانب دیگر صادر اول باشد، این تناقض نیست؟.
حضرات با الفاظ دهن پرکن و زیبا از قبیل پیامبر صادر اول است، حضرتش عقل اول است، نه تنها عوام بل ناپختگان را بی چاره می کنند طرف چه کند این خصایل زیبا را از آن حضرت سلب کند که نمی شود. اینان
همه جا و در همه مسئله ها الفاظ و اصطلاحات زیبا را تملک کرده اند و دارند تشیع را از بن و بیخ ویران
می کنند.
وقت جناب عالی را گرفتم خودتان بهتر می دانید آن چه نوشتم و سرتان را به درد آوردم شمه أی از مطالب است اگر تناقضاتی را که در حکمت متعالیه(به نظر من) هست همه را بنویسم این مثنوی هفتاد من کاغذ شود. پس چیزی هم طلبکارم که کمتر وقت تان را گرفته ام.

گربه علی مرتضی:
بلی: این بود داستان پیدایش، و منشأ و رواج اصطلاح«پیامبر ـ ص ـ صادر اول» است که غیر از یک وصله و پینه و یک روفوگری ماهرانه و در عین حال موهومانه أی، بیش نیست.
ارسطوئیان در وصله و پینه کردنِ ساختمان خیالی فلسفه ارسطوئی، و نیز در وصله و پینه کردنِ حکمت متعالیه یدبیضاء دارند که هر روز معجزه می کنند هر کدام از پایه های کاخ موهوم شان متزلزل شود فوراً آستین بالا زده موهوم دیگری برای ترمیم آن پیش می کشند. وقتی که سیر کائنات شان از کمال به حضیض است،
می رسند به پیامبر اسلام(صل الله علیه واله) گیر می کنند و مشاهده می کنند که همه فلسفه و حکمت شان داغان می شود و دیگر فضاحت به جائی رسیده که کاری از پشت گوش اندازی ساخته نیست، بدین گونه به ترمیم موهوم با موهوم دیگر، می پردازند.
در این نامه قصد جسارت ندارم(گرچه جسارت هم باشد روا است زیرا خود صدرا همه علمای عصر خودش را جاهل و نادان خطاب کرده است و علمای متدین و دین شناس ما را تحقیر کرده و به باد فحش گرفته است) بدون انگیزه منفی تنها برای توضیح مطلب این مثل را می آورم و نیز گفته اند در مثل مناقشه نیست.
ضاهراً مراد از علی مرتضی در این مثل حضرت امیر المومنین علیه السلام است، گویند چون آن حضرت دست بر پشت گربه کشیده لذا پشت گربه هرگز به زمین نمی خورد هر طور بیندازی روی چهار دست وپا
می افتد.
گفت: بی نهایت تر و لا یتناهی تر از خدا، چیزی هست؟
جواب شنید: عالمِ وهم، عالم خیال، عالم فرض، بی نهایت تر از وجود خدا است زیرا ذهن خیال پرداز و این قوّه«فرض کننده» و موهوم آفرین، می تواند وجود دو خدای بی نهایت را نیز فرض کند که گفته اند فرض محال، محال نیست.
کسی که نشسته و افاضه فیض دانش می کند و تکیه بر اقیانوس بی کرانِ وهم و خیال و فرض دارد در هیچ چیز عاجز نمی ماند برای هر سوال پاسخ و برای هر اشکالی جوابی دارد. و ارسطوئیان چنین بودند و هستند که هر طور انداخته شوند روی همان چهار دست و پا می افتند.
ارسطوئیان عصر ما(ارسطوئیان صدرائی) یک مردانگی فرازمندی را ابراز فرمودند و آمدند رسماً به«خیال» و«وهم» ارزش علمی مبنائی دادند نه تنها آن را یک«حقیقت» اعلام کردند بل از حقایق اساسی و از پایه های اصلی عالم هستی دانستند.
سوفسطائیان و«لا ادری» ها می گفتند بشر آن قدر دچار وهم و خیال می شود که به هیچ اندیشه او
نمی توان اطمینان کرد و نمی توان مطمئن بود که بشر در جائی، در مسئله أی به(حقیقت،) برسد.
اما ارسطوئیان مسلمان قلمرو وهم و خیال را نیز در زیر شمول«حقیقت» قرار دادند.
آنان حقیقت را گمشده در اقیانوس بی کران وهم می دانستند و اینان همان اقیانوس بی کران وهم را نیز حقیقت دانستند. اکنون کدامیک از این دو گروه سوفیست تر هستند؟ براستی آن بینش مصداق اعلای سفسطه است یا این؟ ـ ؟.
آیا لازم است برای جناب عالی یک به یک با منبع و صفحه و سطر آدرس بدهم و بشمارم و به نقل
عبارت های حضرات بپردازم و نشان بدهم که چه ارزش حقیقی و پایه أی و اساسی به وهم و خیال داده اند. شما که خودتان آشنائید. حضرات معجزه گرند اگر حضرت موسی 9 معجزه داشت اینان بیش از آن دارند و در هیچ جا عاجز نمی مانند:
1 ـ به وهم و خیال ارزش حقیقت می دهند. ارزش پایه أی.
2 ـ به تاویل و توجیه متمسک می شوند ـ کوچکترین نمونه اش همین تاویل«خلق» به«صدور» است.
3 ـ پشت گوش اندازی: با این که کار برد تاویل بس زیاد و وسیع است گاهی افتضاح به حدی می رسد که نمی توانند از ابزار تاویل نیز استفاده کنند، موضوع را به پشت گوش می اندازند گرچه موضوع بزرگ و اصلی از اصول هستی شناسی و فلسفه قرآن و اهل بیت(ع) باشد. مانند اصل اساسی«عالم امر»در قبال«عالم خلق». که هرگز وارد بحث اساسی در آن نمی شوند.
زیرا اگر زیر بار عالم امر بروند ناچارند در مورد پدیده اولیه به«ایجاد» معتقد باشند و دست از«صدور» بردارند و در مورد موضوع بحث این نامه رسول اکرم(ص) را مخلوق اول بدانند نه«صادر اول» وحتی نه«موجَد اول».
عرضه خواهم داشت: همان طور که اصطلاح«صادر اول» در باره آن حضرت غلط است به کار بردن اصطلاح«موجَد اول» نیز درست نیست زیرا در فلسفه قرآن و اهل بیت(ع) سیر کمال و تکامل بر عکس آن است که در ارسطوئیسم آمده و موجَد اول نسبت به پدیده های بعدی، از کمال ناچیزی برخودار است.
در فلسفه قرآن و اهل بیت(ع) در کائنات(ماسوا الله) اول بودن امتیاز نیست آخر بودن امتیاز است حتی اولین پیامبر بودن امتیاز نیست آخرین پیامبر بودن امتیاز است.
پس این حدیث ها که می گویند«اول ما خلق الله انا ...» در مقام بیان کدام امتیاز هستند؟ توضیح خواهم داد.
4 ـ استفاده از الفاظ و اصطلاحات زیبا از قبیل: فیض اقدس، فیض مقدس، صادر اول، عقل اول و ... که سخت برای خلع سلاح کردن مخالفین کار برد دارد و واقعاً مصداق آن ماجرای«کشیدن شکل مار» است که عوام و مبتدیان فلسفه را مشعوف و شیدا می کند.
5 ـ فرار از موضعی به موضعی: اگر یک باحثی حضرات را با یک اشکال پایه أی فلسفی مواجه کند و از بحث فلسفی باز مانند فوراً به موضع عرفان فرار می کنند و اگر چنین اشکالی در عرفان پیش آید فوراً به
فلسفه شان فرار می کنند.
6 ـ سرکوب: برخورد غیر منطقی و موضع گیری غیر علمی، و به جای آن کوبیدن گرز گرانِ«شما سخن ما و اصطلاحات ما را نمی فهمید» بر سر طرف: حضرات که همه جا دم از منطق، استدلال، برهان و نقض و ابرام علمی، می زنند هر جا که با اشکال اساسی مواجه شوند و ابزار توجیه، تاویل، پشت گوش اندازی، استفاده از الفاظ زیبا و فرار از موضعی به موضع دیگر، به کار نیاید فوراً این گرز کوبنده را بالا برده و چنان بر سر طرف می کوبند که دیگر نای جنبیدن نداشته باشد.
7 ـ بازی با همه چیز: برخی به طور ناخود آگاه و در ضمیر ناخود آگاه شان به حدی دچار خود پسندی و گاهی خود پرستی شده اند(و حتی کرامات و معجزات خودشان را رسماً نوشته و چاپ کرده اند) همه چیز و همه کس را مایملک خود می دانند از خدا گرفته تا هر مخلوقی، و هرچه می خواهند در مورد خدا و خلق بی مهابا و با جسارت و گستاخی تمام می گویند. و گمان می کنند این عالم حقیقت است که باید خودش را با افکار اینان تطبیق دهد نه این که افکار حضرات در صدد مطابقت با حقایق باشد.
و حق هم دارند زیرا وقتی که حسین حلاج به«انا الحق» برسد و بایزید به«مافی جبتی الاّ الله» برسد حضرات هم باید دستکم به مقام حضرت علی(ع) برسند تا مصداق«یدور الحق معهم»باشند و حق و حقیقت باید موظف باشد«اَن یدور معهم حیثما داروا».
شما برادر و دوست عزیزم بارها به من گفته اید: تو گستاخی می کنی، جسارت می کنی.
می گویم: آیا من جسور و گستاخم که از تعدادی از ارسطوئیان و صدرائیان انتقاد می کنم که نه خدا هستند نه پیامبر و نه معصوم، یا آنان که هر چه می خواهند از اساطیر یونانی، از فلسفه های مبتنی بر اساطیر یونانی، از جوکیات هندی و ... در مورد خدا، رسول(ص)، انبیا، ملایک، ایمان، بهشت و دوزخ، معاد غیر جسمانی و ... و... می گویند، دین پیامبر(ص) را ناقص تلقی کرده و با وصله و پینه یونانی و هندی و فهلویات، تکمیلش می کنند ـ ؟ ـ ؟
سبک من با سبک کسان دیگر که از ارسطوئیات انتقاد می کنند و حرف شان تنها این است که این فلسفه با قرآن و حدیث نمی سازد، فرق دارد. من هم همان انتقاد را دارم و هم با بحث و ادله فلسفی ارسطوئیسم و صدرائیسم را رد می کنم.
8 ـ اتحاد شُوم:خاصیت و ویژگی اولیه علم و دانش این است که در مقابل نظریه أی نظریه دیگر مطرح شود حتی شاگرد با استادش متحد نمی شود همین ارسطو کاخ خیالی اندیشه استادش افلاطون را(که مبتنی بر اساطیر بود) کنار گذاشت و از نو کاخ خیالی دیگر بر اساس اساطیر، بنیان نهاد، لکن حضرات ارسطوئیان صدرائی کاملاً به یک اتحاد سخت خطر ناک رسیده اند که هر گز نسبت به یک دیگر تعرض منطقی علمی و بحثی نداشته باشند. این اتحاد دقیقاً و تنها برای خفه کردن فلسفه قرآن و اهل بیت(ع) است که مبادا اشکالات شان و انحرافات فلسفه ارسطوئی روشن شود و این جریان یونانی ـ هندی از نو به گوشه دوری پرت شود همان طور که هیچ وقت شیعه و تشیع روی خوش به اینان نشان نداده بود. اینک همه جارا فتح کرده اند سر تا سر اصول و فروع تشیع را به زیر مهمیز کشیده اند و هر طور می خواهند می تازند.
امروز نه ابن بابویه(پدر صدوق) هست که حسین بن منصور حلاج را از قم ـ از این«عشّ آل محمّد» اخراج کند و نه خود صدوق هست تا«اعتقادات» را از نو بنویسد و نه مجلسی هست که اقیانوس بحار را از نو به جوش و خروش آورد و نه ... و نه...، عرصه کاملاً برای حضرات آماده و تشیع بی دفاع مانده است.
آیا من گستاخم و جسور؟ اگر چنین بود این مطالب را در قالب کتاب نوشته چاپ و منتشر می کردم و مزاحم وقت شما نمی شدم. به خدا قسم آن قدر ترسو هستم که به وظیفه ام عمل نمی کنم.
9 ـ رندانه کاری: علامه مجلسی بحار را فقط و فقط برای نجات تشیع از دست اینان، نوشته است حتی اروپائیان غیر مسلمان نیز این حقیقت را می دانند و خود حضرات بهتر از هر کس مستحضر هستند. اکنون استملاک و تملک خواهی حضرات به حدی رسیده که مجلسی و بحارش، صدوق و آثارش، حتی آنان که اینان را تکفیر کرده اند و آثار آنان، را همه و همه را مال خود می دانند. چه پاورقی های ارسطوئی و صدرائی که بر بحار(چاپ اخیر) ننوشته اند. به راستی بحار را آلوده کرده اند،به اسارت گرفته اند.
10 ـ سبک و روش لیبرالی: در نقد مبانی گفته ام که لیبرالیسم از ویژگی های لاینفک ارسطوئیسم، است و همچنین لیبرالیسم از ویژگی های جوکیات هندی است و چون صدرائیسم تنها از این دو تشکیل یافته ویژگی لیبرالیسم آن مجذور شده است اما در این جا کاری با آن ندارم مقصودم سبک و روش امروزی حضرات است علاوه بر ماهیت مکتب شان.
علاوه بر این که طوری وانمود می کنند که همه علمای شیعه از اینان و در صف اینان هستند ـ از کلینی، صدوق، شیخ مفید، شیخ طوسی، سید رضی و سید مرتضی، ابن ادریس، محقق، شهید اول و دوم و... و... بل همه کتاب های مهم شیعه مال خود همین حضرات است و هر کس ارسطوئی و صدرائی نباشد در حقیقت مسلمان و شیعه نیست. در حالی که در محافل خود شان همان بزرگان را با عنوان«فقه گرایان ظاهر بین»،«متکلم محدود اندیش» به مسخره می گیرند. زیرا بهتر می دانند که همه آن بزرگان دشمن اینان بوده اند و از اینان تبرّی
جسته اند، آنان بزرگان شیعه اند که اینان را مصداق کامل انحراف دانسته اند.
یعنی حضرات اتحاد کرده اند و تصمیم گرفته اند که هیچ دافعه أی در ظاهر نسبت به بزرگان شیعه بروز ندهند و این(عدم دافعه) نه تنها اولین ویژگی لیبرالیسم است بل بالاتر از آن که حتی در قالب لیبرالیسم نیز نمی گنجد، به صورت یک سیاست ماکیاولیسم در آمده است هدف شان هر وسیله را برای شان توجیه می کند حتی بازیچه قرار دادن شخصیت های بزرگ عالم تشیع را.
11 ـ تمسک و چسبیدن به هر سخن حدیث نما، مجعولات. احادیث ضعیف به ویژه تحت عنوان«حدیث قدسی». مردم با شنیدن لفظ زیبا و دل انگیز«حدیث قدسی» گمان می کنند که پیام آن جز حقیقت چیزی نیست در حالی که جناب عالی بهتر می دانید که اکثریت احادیث قدسی یا بی سند هستند و یا به ضعف سند دچارند. بلی حدیث سلسلة الذهب یک حدیث قدسی است مستند و مسلم است که جان شیعه است.
12 ـ رد بی دلیل: حضرات خیل عظیمی از احادیث مسلم و متواتر را بدون کوچکترین توضیحی کنار می گذارند از باب مثال: حدیث هائی که در تفسیر آیه«ونفخت فیه من روحی» آمده اند و اخطار می کنند که مراد روح خود خدا نیست و«اضافه» «اضافه ملکیه» است یعنی خدا از آن روح که مخلوق خدا است بر آدم دمیده باز حضرات همیشه می گویند روح خدا بر آدم دمیده شده روح انسان روح خدا است و در باب عشق و عاشقی که داد سخن می دهند با گستاخی تمام می گویند:
میان عاشق و معشوق سنخیت لازم است و این سنخیت میان خدا و انسان هست به دلیل همین آیه(!!!).
13 ـ اجتهاد در مقابل نص: صدرائیان در همه جا در هر مسئله اصلی و فرعی دقیقاً اجتهاد در مقابل نص می کنند: صادر اول در مقابل مخلوق اول، 9 آسمان در مقابل سبع سموات،«عشق» در مقابل«عبادت»،«عاشق بودن» در مقابل«عبد بودن»، طریقت در مقابل شریعت ـ آن جا که صدرا معاشقه با پسران امرد را توصیه می کند، سبزواری در حاشیه اش برای توجیه آن، به تقابل شریعت و طریقت و نیز به اجتماع امر و نهی، تمسک می کند ـ، سیر از کمال به حضیض در مقابل سیر از حض

/ 0 نظر / 20 بازدید